یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

یسنا گلی

ماه مهر و اتفاقات شیرینش

سلام قشنگ مامان خیلی وقته که واست ننوشتم و از شیطنت هات و کارها و شیرین زبونی هات نگفتم واست  شرمنده گل نازم. سعی میکنم همه را جبران کنم . دوشنبه سوم مهر جشن نامزدی خاله فاطمه و عمو سبحان بود اونشب تو خانوم خوشگله از لحظه ورودت به تالار تا آخرین لحظه که اونجا بودیم اصلا یادت رفته بود که مامانی هم داری و همش نگرانته  آخه همش وسط با بزرگترا مشغول رقص و شادی بودی ( به قول خودت نای نای یا لقصیدن). و گاهی هم میرفتی سر میز مامان جونی اینا و دلی از عزا در میاوردی و باز میرفتی و شروع میکردی به نای نای کردن آخر شب هم طبق معمول کاری که تازگیا میکنی چسبیدی به مامان جونی اینا و گفتی من با شما نمیام و میخوام برم خونه اونا . خلا...
7 آبان 1391

تولد مامانی

سلام قند عسل مامان بازم یه غیبت طولانی و بازم شرمنده اون چشای نازتم ماه مهر با اینکه یه ماه پر از خاطره و اتفاقای خوب بود اصلا واست ننوشتم.اما همه رو خوب به خاطر دارم و همین روزا تو یه پست پر بار واست مینویسم. و اما دلیل زرنگ شدن امروزم و نوشتن این پست امروز یعنی ٦ آبان ماه تولدمه.تولد ٢٦ سالگیم                                                         &n...
6 آبان 1391

یسنا جونم و شهریور

سلام یسنا جونم خیلی وقته واست ننوشتم و تو این مدت هم اتفاقای زیادی افتاده که سعی میکنم همه را به یاد بیارم  و بنویسم واست روز شنبه یازدهم شهریور تولد حسین بود که جمعه شب برگزار شد.خاله میترا و دایی حجت چون حسین دوست داشت تولدش بیرون از خونه باشه واسش اول هفت باغ جشن گرفتن و همه رفتیم اونجا و کلی هم  خوش گذشت حسین جون 6 سالش تموم شد و امسال باید بره کلاس اول  ما هم واسش یه چراغ مطالعه خوشمل که پایه اش یه توپ بود هدیه بردیم تا وقتی میخواد درس بخونه ازش استفاده کنه   بقیه مطلب + عکس در ادامه....   راستی یادم رفت بگم که روز پنجشنبه خانوم نبی زاده به مامان جونی زنگ زدن و ازشون  خو...
29 شهريور 1391

بی نهایت دوستت دارم

سلام عزیز دل مامان خیلی وقته که نیومدم و واست ننوشتم عروسکمممممم  ببخش عزیزم.آخه یه مدت که ماه رمضان بود و منم روزه بودم و اصلا حس و حال نوشتن نداشتم  و در ضمن پروژه از پوشک گرفتنت هم بود و باید همش حواسم بهت بود تا یه وقت دسته گل آب ندی  و بعدش هم دیگه تنبل شده بودم و اصلا حوصله نت اومدن نداشتم تا امروز.که عزمم را جزم کردم تا یه یه چند خطی واست بنویسم و از این مدت بگم واست روز 21 مرداد طبق قولی به دکتر داده بودم بردمت آزمایش ادرار تا چک شی.بر خلاف انتظارم خیلی خوب همکاری کردی و به راحتی ازت نمونه گرفتم و با باباجونی بردیم آزمایشگاه و طبق معمول که بعد بیرون رفتن با باباجونی اینا مثل چسبونک میچسبی بهشون و خونه نمی...
4 شهريور 1391

مروری بر گذشته به بهانه 28 ماهگیت

سلام  قشنگترین  بهانه من برای  زندگی 28ماهگیت مبارک عزیزممممم                                                                 بله خوشگل خانوم من 2 سال و 4 ماه از روز شروع در کنار ما بودنت داره میگذره و تو هر روز و هر لحظه بزرگ تر و خانوم تر میشی و البته شیرین تر و عزیزتر این مدت با همه سختی...
19 مرداد 1391

هوراااااااا یسنا جونم

سلام جیگر مامان اینروزا خیلی کمتر میتونم بیام نت و واست بنویسم.آخه همش در خدمت شما و دستشویی رفتنت هستم و مجبورم همش حواسم بهت باشه و مرتب بهت یادآوری کنم تا یادت نره از دوشنبه هفته قبل خداروشکر خیلی پیشرفت داشتی و اکثر وقتا خودت میگی که ج.ی.ش دارمممممم و میدوی طرف دستشویی و فقط سه مرتبه خودتو خیس کردی که اونم بخاطر این بوده که اینقدر خودتو نگه میداری و صبر میکنی تا طاقتت تموم شه که باعث میشه به دستشویی نرسی و خودتو خیس کنی . خداییش فکر نمیکردم به این زودی کنار بیای و اینهمه پیشرفت کنی  اما مثل همیشه سورپرایزمون کردی و خیلی پیشرفت داشتی و امیدوارمون کردی به موفقیت تو این کار البته ناگفته نماند که هر دفعه ازت تعریف کردیم و گف...
14 مرداد 1391

شروع وداع با پوشک

سلام عزیز دلممممممممم  چند وقتی میشه که بابا جونی و مامان جونی و خاله هام بدجور گیر دادن که از پوشک بگیرمت و یادت بدم که بری دستشویی آخه همه میگن داری بزرگ میشی و وقتش میگذره و هرچی بزرگتر بشی سخت تر قبول میکنی که دیگه پوشک نشی منم که خیلی از این مرحله و پروژه میترسیدم تا هفته قبل یک گوشم در بود و یک گوشم دروازه  و به طور جدی باهات تمرین نمیکردم و میگفتم و صبر میکنم تا خودت دیگه نخوای پوشک شی و بری دستشویی واسه ج.ی.ش . و پ.ی.پ.ی  البته از اسفند ماه سال گذشته گاهی میبردمت دستشویی و تو هم گاهی وقتا همکاری میکردی و اونجا کارتو انجام میدادی و کلی تشویق میشدی ولی اکثر وقتها توی پوشک کارتو میکردی و تمومممم اما بالاخره هفته ...
8 مرداد 1391

یه روز به یاد موندنی

سلام نفس مامانی امروز یعنی 5 مرداد سالگرد عقد من و باباییه. چه زود گذشت و شد 5 سال. بهترین هدیه ای که خدا تو این سالها بهمون داده تویی عشق من.یه هدیه زیبا و دوست داشتنی که خدارو بخاطرش هر روز و هر لحظه شاکریم و اما امروز ، یعنی سالگرد یکی شدن و پیوند من و بابایی همیشه واسمون یه روز به یاد موندنی و خوبه.از خدا ممنونم که بهم این همه لطف داره و داشته و همسر به این خوبی به من بخشیده علی عزیزم از وقتی باهمیم، روزها و روزها گذشته، چه تلخ و چه شیرین، معبود را شاکرم که در تلخی ها کنارم بودی و شادی ها را به کامم شیرینتر کردی؛ عزیزتر از جانم: نگاهت را قاب میگیرم ،در پس آن لبخند، که به من شور و نشاط زندگی میبخشد سالگ...
5 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد